تبليغاتX
کاش باد آرزوها را نمی برد....

کاش باد آرزوها را نمی برد....

بابوی محرم الحرام تو حسین(ع)

                                 ایام عزا و غصه آغاز شود

اول شهادت برترین شهید رو به همه شیعیان و آزاد کسان تسلیت می گم.امیدوارم در این محرم و صفر امام حسین(ع) به همه دوستارانش نظر کنه..التماس دعا.

دوم این نرگس خفه م کرد از بس گفت به روز شو!!

بازم به خاطر تو نرگول جان!!!

اینم عکس نماد دوستی ما!!راستی منم و چپیه تو!

دیگه این که بنا به دلایلی بخش معرفی عوض شد!

امتحان ادبیات رو عالی دادمو حتی دبیر مربوطه(!) برگه های بچه ها رو داد من تصحیح کنم!!

حتی وقتی یکی از بچه ها گیر کرده بودو اعتراض کرد نسبت به نمرش گفتش حالا که ایشون افتخار دادن همکاری کنن بعد از این همه وقت اذیتش نکنین!!

و سوم اینکه سوتی دادم در حد المپیک!!اونم سر درس مورد علاقه م فیزیک!!

یه مسئله حل کردم که توش این اتفاق افتاد!

3=1×2

البته خوب این از استعداد زیاده دیگه!

واین طوری بنده شدم سوژه و دق دهنده دبیر ریاضی!

و دیگه اینکه استفاده از الفاظی مثل ایول , دمت گرم و.. در کلاس فیزیک ممنوع شد و متخلفان با کسری نمره مواجه می شن!!(حواستو جمع کن سوتی ندی نرگس!!)

واما مشغله عشق برای این وب که تمومی نداره!

آخه خواننده محترم من به شما کاری ندارم !

من می گم تو این دنیا هیچ عشقی وجود نداره!چون آدما وقتی به اصطلاح جو گیر می شن اسم این احساسشونو نمی دونن و بهش می گن عشق! توی این زمین خاکی هم عشق هم یا تنهایی یا خیانت!من فقط نظرمو می گم!

دیگه این که نمی دونم باید چی کار کنم , توی پست قبلی یه نفر چیزی رو که نباید می خوند رو خوند..!

خوب اینم از بخت و اقبال ماست دیگه!

ودر آخر می خوام یه چیزی رو بگم به همونی که توی پست قبلی آخرین حرفم با اون بود این که توی این دنیا آرزو داشتن مهمه و گاهی برای رسیدن به آرزوهای بزرگ باید از قید آرزوهای کوچیک گذشت.. و من گذشتم درسته کوچیک نبود ...اما شاید ...

همیشه نقطه مقابل کسی هستی که نباید بشی..وهمیشه یه کسی دیگه دلم پره و تو...!اینو بدونید اگه فکر کنید ندیدن باعث فراموشی می شه من فراموش کننده خوبی نیستم و همون طور که یه بار دیگه هم گفتم حکایت جالبی است که هیچ گاه فراموش شده ها فراموش کننده ها رو فراموش نمی کنن!

و شعر زیر شعری که منو یاد یه چیزهایی شبیه اشک میندازه:

به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟
به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟
یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟
به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی
كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟
به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ...
خنده داراست.....بخند !

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:24 توسط النا| |

ابتدا سلام!!!

طبق قول امروز اومدم تا بد قول نشم!!

اول از همه حرصم گرفته نتها جایی رو هم گیر آوردم سرش خالی کنم وب عزیزمه!ََََ{که تولد یه سالگیشه این ماه!!و بچه س هنوز!!}

خوب حرصای من از سه تا چیز کاملا جداست!

اول درس زبان فارسیه و ادبیاته! نه از خود درس بلکه دبیرش با اون نمره دادنش !مال منو برداشته شخصا ببره صحیح کنه اون وقت طوری غلط گرفته در حد المپیک!!!!(به قول نرگس!!!)

وقتی بالاترین نمره 16 دیگه بقیه چی هستن! منم شدم15 !البته 10 ما اندازه 100 تیزهوشانی هاست!!!

با این دبیر مخمون!!!

حالا یک شنبه هم ادیباته که خدا به داد!!

دوم سر اونایی که میان وبم و فکر می کنن این جا ....است !بابا جون اشتباه گرفتید!!

ودیگه این که من نه عاشقم ونه بهش اعتقاد دارم! نوشته هام برای خودمه!!هیچ عشقی تو این دنیا وجود نداره!

چون آدما برای عشق خلق نشدن پس این قدر با من احساس همدردی نکنین و فحش ندید!!!

و سوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.....دلگیرم......از یه نفر که نامرد ترین موجود عالمه!حتی روز عید هم یه زنگ نزد عید رو بهم تبریک بگه با این که سید بودم!فقط یه اس ام اس دادو....یه روز بهم میرسیم! اشکال نداره امروز تو فردا من! دیرو زود داره اما سوخت و سوز نداره! به قول این فرخ که اگه دل نسوزونی دلتو می سوزونن!!!

اینا رو گفتم تا عبرتی شود برای آیندگان!!!!!!!

امتحانات از 8 دی شروع وو ما در حال...زدن!

به هر حال این روزا می گذرن ما هم روزی تو حسرت این روزا!!

بنا یه سفارش اکید نرگس سعی کردم به روزم بشم که شدم!!!

***

از این متن خیلی خوشم اومد و گفتم بذارم شما هم نظر بدید:

پرسید که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم :او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم: امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آینه و گفت: احساس پاک تورا زنجیر کرده است

گفتم: ار عشق من چنین سخن مگوی

 گفت : خوابی سالها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه میکنم

آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است ...!

راست گفت: آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است ...!

التماس دعا.....

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 16:31 توسط النا| |

سلام!!!

سلام!!!!

عید همه مبارک مخصوصا سیدا و از جمله خودم که سیده خانمم!!!!!!

امیدوارم همه امروز عیدیشونو گرفته باشن!

من در اوج شلوغی وقت اومدم که فقط تبرک ویژه بگم به همه مخصوصا خواهرم - دوستام[نرگس] و همه و همه!

بهتون قول می دم تا ۵شنبه به روز بشم و به همتونم سر بزنم!

فعلاااااااا.............!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:4 توسط النا|

خواهر!

نمیدونم اما خیلی چیز ها رو هم می دونم ..!

اینو می دونم که تو زندگی که کلا زندگی ما رو خیلی اذیت کرد کم و بیشش رو کار ندارم...اما اذیت کردنش رو چرا..همیشه بچه گیام آرزوم بود بزرگ شم تا کسی نتونه ما رو از هم جدا کنه...

اما حالا..

بگذریم!

با اینکه دوریم با این که هر بار که من می رسم رفتی با این که هر بار گفتم باهاش حرف نمی زنم چون نمی زاره ببنمش...با این حال نمی تونم ..نمی تونم چون چون چون خیلی دلیل دارم برای حرف زدن که این دلیل ها در مقابلش نا چیزه!

دختر نامهربون و خواهر من!

دلم برای با هم بودنمون تنگ شده.

تمام حرفم توی این جمله آخر بود.....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:59 توسط النا|

به نام آن کس که مرا آفرید.....

سلام بعد از این مدت طولانی..

به دلیل دروس سنگین!

عروسی خواهرم و..نتونستم به روز شم و به اینترنت کلا وصل بشم..

از دوستای خوبم ممنون..که این مدت که حتی من هم نبودم بهم سر زدن که ایشالله جبران می کنم.

واکنون یه خبر مهم......

خیلی خیلی مهم

مهم مهم !!

از اون چیزی هم که فکر می کنید مهم تر!!!

.

.

اگه گفتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نرگس تو بگو؟؟؟!!

ای بابا!

روز به این مهمی قراره بشه و کسی نمی دونه!!

روزه ۱۹ آبان...!

روزتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــدمه..

پس تولدم مبارک!!

.....

پاییز فصل یاد آور روزهایی که می توانستی بمانی و نماندی......

واکنون می خواهی بمانی اما نمی توانی..

درست همچون کودکی که می خواهی بگذرد اما همین که بزرگ می شوی در حسرت روزهای کودکی وقت می گذرانی..

خداوندا کمکم کن..

کمکم کن تا هیچ گاه در پاییز حسرت ورزهای گذشته را نخورم..

و پاییز برای من باشد پادشاه فصل ها.....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:30 توسط النا| |

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......

شستم ولي !.........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......

ديدم ولي !..............

 گفتي زير باران بايد رفت........

رفتم ولي !.............

 او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..

نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:20 توسط النا| |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند.


و چه تلخ است لذت را تنها بردن.
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن.
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست تنها خوشبخت بودن.
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد تنهايي را در سرت زنده ميكند.
تنها خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
 تنها بودن ، بودني به نيمه است .
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

این نوشته از دکتر شریعتیه.

این مدت که به روز نبودم سرم شلوغ بود و بلاگفا هم لج داشت.من طرف این کار رو پیدا کردم و دیگه مزاحتمی برای من پیش نیومد.

دلم برای هر دو تا خواهرام تنگ شده...

نرگس جان هر کاری کردم نتونستم توی بلاگفا بیام و جواب بدم..اما بدون منتظرم تا مدرسه ها شروع بشه و دوباره همدیگه رو ببینیم و دلم برای تو هم تنگ شده و همین طور رنه (!)و به قول خودت و این هشداریست برای...!

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:37 توسط النا| |

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

 

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست میرود

 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:31 توسط النا| |

سال ها پیش از این زیر یک سنگ در گوشه ای از این زمین

من فقط کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که در دعایش دیدن آخرین پله آسمان بود

آرزویش همیشه پر زدن تا ته کهکشان بود

خاک هرشب دعا کرد , از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد , یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

وخدا تکه ای خاک برداشت , آسمان را در آن کاشت

خاک توی دست خدا نور شد , پر گرفت و از زمین دور شد

راستی من همان خاک خوشبخت , من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:16 توسط النا| |

گریه نکردن از سختی دل است

سختی دل از گناه زیاد است

گناه زیاد از آرزوی زیاد است

آرزوی زیاد از محبت به نفس است

محبت به نفس از فراموشی مرگ است

و

فراموشی از مرگ سر آغاز تمامی خطاهاست..

و این راز اسم وبلاگ سوگند مرگ است!

پ.ن1:دلم برای خیلی ها تنگ شده دوستام اما بیشتر برای خواهرم!

پ.ن2:از این که دیر کردم عذر می خوام اول امتحانام بعدم یه بیماری کوچولو!!!اما از این به بعد تقریبا هر روز هستم..نرگس جون هر وقت اومدی ندایی بده !امیدوارم تو هم بهتر شده باشی!از اون هایی هم که اومدن نهایت تشکر رو دارم!

پ.ن3: «النا» به معني نور است و جزو اسامي فارسي است. اما در مليت هاي مختلف به صورت هاي گوناگون تلفظ مي شودو یک اسم بین المللی است. اینو برای کسایی گفتم – از جمله خانم یا اقای ویروس! – که هر چی می تونن در مورد اسمم می گن!

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:10 توسط النا| |

از ته دل می خواستم و

 آرزو می کردم که خودم را تسلیمِ

خواب فراموشی کنم .

اگر این فراموشی ممکن می شد ،

اگر می توانست دوام داشته باشد ،

اگر چشمهایم که بهم می رفت در ورا ء خواب ،

آهسته در عدمِ صرف می رفت و هستی خودم را احساس

 نمی کردم ،

به آرزوی خود رسیده بودم .

 

تولد مامانی جونم هم که 2 خرداده و همین طور جناب شوهر خواهر عزیز(!) که 2 خرداد بود هم مبارک!!

 

مریم جان می دونم نمی تونی بیای نت با این حال8 خرداد تولدت مبارک!!

 

پ.ن1:انگار همه آدمای دور و بر ما شدن خردادی!!!

پ.ن2: برای اینکه امتحان دارم نتونستم بیام نت...اما این چند روز که تعطیل به روز شدم!بعد امتحانام جبران می کنم..

پ.ن3: نرگس جونم باور کن اگه دوباره وبت رو راه بندازی راحت تریم ها!! همشم به این فکر می کنم که تو تابستون ...!نمی گم !به هر حال دلم برات تنگ می شه!!!! البته که بی وفا بشی می دونی که چی کار می کنم!

پ.ن4:خواهر گلم دلم می خواست ببینمت...اما انگار راست می گی ندیدن همدیگه به خاط حسرت یه عمر زندگیه.. دلم برات ننگ شده....از طرف من هم ؛هم به خودت سلام برسون هم به جناب همسر...!!!

پ.ن۵:یک وبلاگ اسم وبلاگ منو(کاش باد آرزوها را نمی برد..)رو برای وبلاگ خودش گذاشته که اگر این اسم رو عوض نکنه من آدرس وبش رو این جا می ذارم!

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:42 توسط النا| |

به كار شمع خندیدم

                    چو دیدم

    میان گریه كردن ناز مى كرد

                       ولى پروانه بى پروا

                                    در آتش

                                     بدون بال و پر

                                                   پرواز مى كرد

پ.ن۱:فقط کجایی؟

پ.ن۲:خیلی ها خیلی بی وفا شدن...یکیش رته خان!!!!چون دیگه نمی یان!

پ.ن۲:باهات فعلا کاری ندارم دختر مهربون گلم اما دلم برات شده نقطه....!!!دوستت دارم خواهرم..

اما هنوز دلگیرم ازت..........................!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:43 توسط النا| |

توی آسمون هر چی بالاتر می ری.. نزدیک جو.. دیگه هیچ ابری نمی بینی....

یادت باشه که اون موقعی که آسمون دلت ابریه.. حتما اونقدری که لازمه اوج نگرفتی....

 

 

النای عزیزم ...

امیدوارم هیچوقت آسمون دلت. چشمت ابری نباشه..

دلم واست تنگ شده...

****

النا:

اگه دلت برام تنگ شده پس کجایی؟

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:47 توسط دختر مهربون| |

هر شب نگرانی هایم را به خدا وامی گذارم....

او به هر حال تمام شب بیدار است......

 

 

****

****

****

****

از النا:

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت...

و

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد تا دهانش مزه عشق گرفت...

خداگفت:

دیگر تمام شد!....دیگر زندگی برای هردوی شما مشکل شد..!!!

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود،زمین برایش کوچک است..

و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد،آسمان برایش تنگ است!

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:59 توسط دختر مهربون| |

Design By : Night Melody